|
دختر و پسر ایرونی دختر عاشق و پسر عاشق ایرونی همیشه عاشق باش |
عاشقونه ترین سلام من به شما عزیزان
عشق دختر ایرونی پاکترین عشق زمینه.پس به عشق دختر ایرونی پشت پا نزن.
من یه عاشقم مگه عاشقی گناهه .
من هنوزم پی اینم که با اون دستات اشکامو پاک کنی.
تو ساکتی اما من هنوزم در پی اینم که آینده رو بسازم ، گرچه این جسم
ضعیفه
تو ساکتی اما من هنوزم در پی اینم که کلبه ای از حضور تو بسازم
اما عزیزترینم تو تسلیم شدی که آینده ای بدون حضور من و در
عمق سکوت
اما
اما به یاد من بسازی(افسوس)

كد لينك به ما :
ساعت و تاريخ
موضوعات
عکس دختر ایرونی
نقاشی و کاریکاتور
سینما خارجی
عکس دختر خارجی
ورزشی
موسیقی خارجی
شعر و مطالب زیبا
سینمای ایران
موسیقی ایرانی
فیلتر شکن
عکسای زیبا،عکسای جالب
ارسال دوستان
داستان های واقعی
دخترا و پسرا
عکسهای خنده دار
جکای باحال
داستان
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
تمسخر ( داستان های واقعی )
به خاطر بیماری روز به روز چاق تر میشد . تمسخر همکلاسی هایش در مدرسه وحشتناک شده بود . پای تخته که می رفت ، باران متلک آغاز میشد . تخته را که پاک می کرد ، بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.
آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد . کلاس شلوغ بود. یکی گفت : خانم اجازه ! نیکی چاقالو بازم دیر کرده . شلیک خنده بچه ها کلاس را به هم ریخت .
معلم برگشت . چشمانش پر از اشک بود . آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد
دیوار چسباند . لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضای مدرسه پیچید .
نوشته شده توسط یکی مثل همه در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
لينك مطلب
نمایشگاهی در مدرسه پسرانه! ( داستان های واقعی )
۲روز بود که با خانومهای مشاوره میرفتیم توی یکی از مدارس پسرونه ی توپخونه تا یه نمایشگاه برپا کنیم شبیه اونی که برای دختر ها زده بودیم البته با حذف تعدادی از پوستر های دخترونه که اصولا هیچ ربطی به پسر ها نداشت .
رفتیم و اومدیم و پوستر آوردیم و طناب خریدیم و زدیم به در و دیفال و خلاصه یه نمایشگاه جالبی از آب در اومد که همینطور خودمون داشتیم کیفشو میکردیم . مخصوصا با سلیقه ای که خانوم مشاوره در انتخاب و جایگذاری پوستر ها به خرج داده بود و ویترینی که از انواع مواد مخدر تهیه کرده بودیم مثل کراک و اینا .
بالاخره روز افتتاحیه ! فرارسید . همه رو ریختم تو ماشین و یکی از سروان های اداره رو هم بردم اونجا تا پای کار باشه و مثلا نطقی بکنه . زنگ دانش آموز ها رو زدن و همه رو آوردن توی سالن ،همه هم در مقطع راهنمایی بودن ، مام به صف وایستادیم دم درب و جناب سروان نطق غرایی در رابطه با اینکه مواد مخدر بده و دختر ها اصولا جیز هستند و برق دارن و اگر دستشون بزنین میمیرین و میرین قعر جهنم و اگر مواد دیدین فرار کنین و معتادها جز انگل اجتماع چیز خاص دیگه ای نیستن و آدم های پلشتی ان و بچه ها مواظب باشید ! و اله و بله .
خب . تا اینجای کار که خوب پیش رفته . همه چیز مرتب و بچه ها معقول و موجه و با ادب ، حالا هم وقت اون شده که راه بیوفتن نمایشگاه رو ببینن . منم پشت سرشون مثل این داروغه ها راه میرفتم تا اگر سوالی دلشتن خدای ناکرده بپرسن . بچه ها رسیدن به تابلویی که چند تا پسر داشتن دختری رو به زور میبردن توی خونه و
پیام اخلاقیش این بود که نکنین اینکارارو خوبیت نداره ! حالا یکیشون در اومده میگه : بابا این کارارو که نداره . طرف اگه خودش راضی باشه دو کلمه که باهاش حرف زدی میاد تو ! خاک توی سر اینا که بلد نیستن چطور دختر رو راضی کنن ! من : اِِ ! ![]()
رفتن کنار پوستری که چند تا پسر دارن شیشه میکشن : خاک تو سر رو ببین چطوری پایپ رو نگه داشته ! خب اینطوری که همه دودش میره هوا ! من : مـــا ! ![]()
پوستری که چند تا جوون رو در حال خوردن اکس نشون میداد : ایول این داره میتسوبیشی میخوره ، بنز هاشم بد نیست ! اون گچی هاش که افتضاحه .. من : مـــو !
رسیدن به غرفه مواد مخدر : اًی اینارو ببین ، کراک هاش ناخالصی داره ، ببین تورو خدا چی میدن به ملت ، مردمم خرن ها ، خب یکی بهشون بگه بلد نیستین نخرین ، بیاین ببرمتون پیش اصغر ( پسوندش رو یادم نیست !) جنس ناب بده حال کنین ! من : او !
همینطور که نگاشون میکردم و چهارشاخ مونده بودم ، به این نتیجه رسیدم که زدن این نمایشگاه هیـــــــــــــچ تاثیری اینجا نداره ، و ما بیخود خودمونو مسخره کردیم که اومدیم نمایشگاه برای اینا زدیم ... یادم افتاد به اونهمه خر حمالی ای که کرده بودم، اعصابم خورد شد رفتم تو ماشین نشستم ، تا خانومها بیان گورمونو گم کنیم بریم از این مدرسه !
http://ebhamlink3.blogfa.com/post-215.aspx
نوشته شده توسط یکی مثل همه در دوشنبه پنجم اسفند 1387
عشق و دروغ ( داستان های واقعی )
سرگذشت یکی دیگه از ایرونیای عزیز که با هم میخونیم
نوشته شده توسط یکی مثل همه در دوشنبه سوم مهر 1385
عشق و واقعيت ( داستان های واقعی )
نوشته شده توسط یکی مثل همه در دوشنبه یکم خرداد 1385
مهتا ( داستان های واقعی )
نوشته شده توسط یکی مثل همه در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385
پسرا و دخترا ( داستان های واقعی )
نوشته شده توسط یکی مثل همه در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385
در انتظار مرگ ( داستان های واقعی )
داستان زندگي من تا بحال فقط عذاب بوده.از سال اول نظري يه پسر خوشتيپ افتاد دنبالم من هم كه دختر مغروري بودم و واسه پسر جماعت حساب باز نميكردم محلش نميذاشتم ولي كم كم شيطنتم گل كرد و با هم اشنا شديم.من دوستي داشتم(البته اگه بشه اسمشو دوست گذاشت)كه همش با هم بوديم مثل 1 روح در 2 بدن كه از دوستيمون با خبر بود و خيلي وقتا جاي من سر قرار ميرفت.خلاصه 3 سال از دوستيمون گذشت و من روز به روز عاشقتر ميشدم و چون ميدونستم كه از نظر خانوادگي خيلي پايينن و خانوادم به هيچ وجه راضي نميشن مدام ضعييفتر ميشدم.تا اينكه فهميدم همون رفيق شفيقم از همون اول با اون نامرد رو هم ريختن و تو اين 3 سال به من ساده ميخنديدن.وقتي ازش دليل خواستم گفت تو برام يه دوست بودي مثل دوستاي پسرم من سكس ميخواستم كه ادمش نبودي. از جفتشون بريدم ولي داغون شدم{{.يادم رفت بگم كه ادم بينهايت معتقدي هستم و مخالف اينجور روابط}} بعد تو چت با يه پسر خيلي خوشگل و خوش تيپ اشنا شدم به اسم سينا اون شمال بود و من جنوب .تا 3 سال نتونستيم همو ببينيم ولي تمام خوانوادش منو ميشناختن اخه از نظر اخلاقي خيلي روش تاثير گذاشتم.روزي چند بار تلي در تماس بوديم تمام قول وقرارا رو گذاشته بود ولي من همش مي گفتم زوده هنوز بچه ايم ولي خلاصه كوتاه اومدم.تا اينكه يه روز وقتي بهش زنگ زدم گفت تا يك ساعت ديگه پيشتم.باورم نميشد كه سينام داره مياد پبشم اما اومد و زود رفت بعد از 3 سال فقط 40 دقيقه با هم بوديم چون با دوستش كه براي كاري از شهر ما عبور ميكرد اومده بود.از اون روز روابطمون خيلي صميمي شد تا اينكه يك ماه بعد از اين ماجرا يه روز وقتي زنگ زدم ديدم مثل سابق نيست كلي قربون صدقم رفت و گفت دوست دارم ولي دلم پيش يكي گير كرده و كاريش نميشه كرد.دنيا رو سرم خراب شد نپرسيدم كجا كي چطور؟ ديگه زنگ نزدم.تو خودم شكستم.اين 2 تا اتفاق باعث شد كه گوشه نشين بشم و مني كه شاگرد زرنگ منطقه بودم 3 سال پشت كنكور بمونم.در اين حين كه واسه كنكور ميخوندم يكي از فاميلامون كه با هم خيلي صميمي بوديم يه روز اومد خونمون ازقضا كسي خونه نبود .امد تو تا بابام بياد.نشستيم به صحبت چون 50 سال سنش بود و 4 تا بچه و 2 تا داماد داشت و خيلي پخته بود خيلي وقتا راهنماييم ميكرد.يه پدر بود برام. من همسن دختر كوچكش بودم.رفتم ميوه بيارم كه از پشت منو گرفت و چسبوند به خودش واز پشت ..... من از شدت ترس و درد از حال رفتم.كي باورش ميشه كه كسي كه سن پدرم و داشت ... به كسي چيزي نميتونستم بگم.افسرده شدم از همه چيز بريدم.اين ميون ما يه دوست خانوادگي داشتيم كه يه پسر يكي يدونه داشت كه همسن من بود و هيچ وقت حتي سلام هم به هم نمي كرديم . تازه متوجه شدم كه افسردهس ولي تو درسا مخ بود.طي رفت و امدها بهم نزديك شدو با هم خيلي گرم شديم.3سال همش با هم بوديم افسردگيش كامل درمان شدش ولي من همچنان افسرده بودم.مدام ميون حرفاش مينداخت كه ميخوام بيام خاستگاري.منم دوسش داشتم و فكر ميكردم خوشبختم ميكنه.كه يكي از دوستام تازه صداش در اومد كه اقا 2 ساله كه با دختر عموي دوستمه و با هم قرار ازدواج دارن.ديگه ببينين چه حالي شدم.فقط گريه ميكردم.اين هم گذشت حالا ليسانسمو گرفتم و افسردگي حاد دارم تنها سرگرميم خوندن ايميل هامه .بارها خودكشي كردم ولي نشد حالا هم كناره ساحل گرم جنوب هر روز مرگم رو از خدا ميخوام.نميدونم با اينكه هيچ وقت خطاو گناه نكردم تاوان چيو پس دادم. خوشحال ميشم نظرهاي شما دوستاي گلم رو بدونم.
اين اي دي منه:
نوشته شده توسط یکی مثل همه در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385
یک بار دیگر ( داستان های واقعی )
نوشته شده توسط یکی مثل همه در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385
شبنم ( داستان های واقعی )
نوشته شده توسط یکی مثل همه در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385
پرواز را به خاطر بسپار ( داستان های واقعی )
نوشته شده توسط یکی مثل همه در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
iranj.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com