|
دختر و پسر ایرونی دختر عاشق و پسر عاشق ایرونی همیشه عاشق باش |
عاشقونه ترین سلام من به شما عزیزان
عشق دختر ایرونی پاکترین عشق زمینه.پس به عشق دختر ایرونی پشت پا نزن.
من یه عاشقم مگه عاشقی گناهه .
من هنوزم پی اینم که با اون دستات اشکامو پاک کنی.
تو ساکتی اما من هنوزم در پی اینم که آینده رو بسازم ، گرچه این جسم
ضعیفه
تو ساکتی اما من هنوزم در پی اینم که کلبه ای از حضور تو بسازم
اما عزیزترینم تو تسلیم شدی که آینده ای بدون حضور من و در
عمق سکوت
اما
اما به یاد من بسازی(افسوس)

كد لينك به ما :
ساعت و تاريخ
موضوعات
عکس دختر ایرونی
نقاشی و کاریکاتور
سینما خارجی
عکس دختر خارجی
ورزشی
موسیقی خارجی
شعر و مطالب زیبا
سینمای ایران
موسیقی ایرانی
فیلتر شکن
عکسای زیبا،عکسای جالب
ارسال دوستان
داستان های واقعی
دخترا و پسرا
عکسهای خنده دار
جکای باحال
داستان
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
موارد لازم برای رفتن به خواستگاری ( دخترا و پسرا )
موارد لازم برای رفتن به خواستگاری
نوشته شده توسط یکی مثل همه در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385
لينك مطلب
گل پرپر ( داستان های واقعی )
خيلي وقته مي خوام داستنمو بنويسم اما هي امروز و فردا مي شه . واقعا هر كدوم از ما آدما يه داستانيم حتي بعضيا پارتي بازي مي كنن و چندتا داستانن ولي يكي نيست بگه اين داستان ما چند صفحه ايي.خلاصه كه من يه دختري هستم كه خيلي زود با همه جوش مي خورم و اولا از اين اخلاقم خوشم مي امد ولي بعدها مشكلات زيادي برام درست شد .مي دونيد بچه ها اصلا بعضي وقتها به خودم مي گفتم ديگه به هيچ كس محل نمي زارم اصلا ديگه هيچ پسريو تحويل نمي گيرم "البته معذرت از پسراي ایرونیولي اصولا من آدم ساده و بي خيالي هستم و به عبارتي ترك عادت موجب مرض است.منم خوب مثل خيلي از دختراي هم سن و سال خودم انواع دوستيهارو داشتم ، دوستي 2ساعته ، 1 هفته ايي ، حتي 3 ساله ولي همشون يه آغاز و پاياني داشتن و محدود بودن.ديگه برام عادتي شده بود همچي ، دوست باشم با كسي يا نباشم البته اينم بگم از لحاظ خانواده با مامان و بابا مشكلي ندارم و همه چي رو به مامان مي گم فقط يه داداش غيرتي دارم كه خيلي خواهرشو كه من باشم دوست داره و از لحاظ مالي هم موقعيتمون خوبه و هر چي خواستم تا حالا در اختيارم بوده.يكي بود يكي هم بود غير از خدا يه ملتم بودن كه منم بر اتفاقي بينشون بودم كه هر روز بعد از مدرسه با بچه ها مي پاشيديم توي خيابونا و بماند چه شيطونيايي مي كرديم (يادش بخير) توي مغازه ها ، پاساژا ، كافي نتها هر اكيپمون يه جا مي رقت ما هم بيشتر مي رفتيم كافي نت . چندتا اونجا نت بود ولي يكيش صاحب مغازه خوبي داشت (خوب= خوشگل ، با ادب و با ارزون ) توي اون مدتا من هم ديگه بي خيال بي اف و جي اف شده بودم مي شد گفت مي خواستم يه مرخصي جند ساله بگيرم . بيشتر دوستام مي رفتن هميت نتي كه گفتم و به گفته خودمون هي دم تكون مي دادن ولي اون جواب نمي داد.تا اينكه يه آي دي ناآشنا پي ام داد و بعد از گفتن 30 40 اسم پسر كه مي شناختم گفت من نيما هستم صاحب كافي نت ، توي اون لحظه مي خواستم از خوشحالي جيغ بزنم ولي نمي دونم چرا يه شادي زودگذر بود بعد بازبي خيال شدم و با هم چتيديم.از خودش كه حرف مي زد و عقايدشو كه مي گفت فهميدم چقدر كم شناختمش آخه براي اولين بار كه توي نت ديديمش با بچه ها گفتيم از اين ... دروهاست ولي بر خلاف فكرم بود اون پسري بود كه نماز اول وقت مي خوند هر پنجشنبه ها مي رفت جمكران تا جمعه اونجا زيارت مي كرد و الان فقط يه نفرو مي خواد كه حرفاشو بفهمه حرفايي كه نه 2 عاشق دل باخته به هم مي زنن ، حرفاي اون صطحي و خسته كننده نبود . نيما همچيش با بقيه فرق داشت حرف زدنش ، عاشق شدنش و حتي نفس كشيدنش (الان پيش خودتون مي گين برو بابا همه اين حرفا رو مي زنن كه عشق من با بقيه فرق داره ، نمي دونم اين يه چيز ديگس ، ولي من با پسراي زيادي دوست بودم و اين تفاوت و كامل فهميدم )منو نيما نه هر روز همديگرو مي ديديم و نه تا بوق شب تلفن حرف مي زديم يه دوستي ساده و شاذي داشتيم . نيما خيلي مهربون و از خود گذشته بود و من بي خيال و بي خيال . من فكر مي كردم اينم مثل دوستياي قبلي هست يه خط پاياني داره ولي هر روز كه مي گذشت يه حس جديد بهش پيدا مي كردم و ديگه تا حدي شد كه دوست داشتم همش پيش نيما باشم .آره ما به هم وابسته شده بوديم بدون اينكه خودمون بفهميم .نيما منو به خانوادش معرفي كرد و منم به مامان و گفتم اينجوري وقتهاي زيادي با هم بوديم . قرار شد 5 ماه ديگه نامزد كنيم و بعد نيما بره سربازي بعد از خدمت هم قرار عروسي رو بذاريم ،توي اين 5 ماه براي آينده مون چه نقشه ها كه نكشيديم بلاخره نامزد شديم و وقت رفتن نيما رسيد هيچ وقت يادم نمي ره شب رفتنش امد دنبالم رفتيم خونشون اون شب تا صبح پيش هم بوديم اما نيما از من چيزي نخواست نمي دونم چرا حتما خودش مي دونسته چه اتفاقي مي خواد بيافته ، فقط بوسم كرد و خوابيد .صبح زودتر از همه بيدار شده بود ، صبونه نخورد همش استرس داشت بايد مي رفت اراك بعد از اينكه مداركش درست مي شد مي امد تهران .موقع رفتن بغلش كردم و ديگه بغضم تركيد و زار زار گريه مي كردم ، حال نيما هم بهتر از من نبود .ندا خواهر نيما آرومم كرد و نيما با بابا ش رفت .بعد از رفتن نيما و باباش رفتم توي اتاق نيما روي تختش دراز كشيدم و به ديشب فكر كردم كه چقدر آروم بودم وقتي پيشم بود . تا اينكه بعد از 4 ساعت صداي زنگ تلفن در امد مي خواستم جواب بدم ولي ندا برداشت خنده روي لباش خشك شد وقتي گفت كدوم بيمارستان ديگه هيچي نفهميدم ،وقتي به هوش امدم مامان بالاي سرم بود چشاش قرمز شده بود گفتم نيما كو؟ هيچي نگفت و بغلم كرد و گريه كرد اون موقع فقط جيغ مي كشيدم.مي خواستم ديگه ننويسم كه چي گذشت به من اما اينجوري داستان من نصفه مي شد ، رفتيم بيمارستان اصلا كنترل خودمو نداشتم مامان دستم و گرفته بود و من مثل شك زده ها بودم ، وقتي مي خواستم برم پاي تختش پاهام مي لرزيد همه و مي ديدم كه گريه مي كنن اما انگار كر شده بودم و هيچي نمي شنيدم. چشماش بسته بود و دستاش جاي سرم داشت بغلش كردم گريه كردم ، دم گوشش با صداي گرفتم مي گفتم نيما پاشو نيما پاشو بريم مي خواستم داد بكشم كه بشنوه شايد بلند شه ولي صدام در نمي امد . به زور تونستن جدا كنن منو از نيما ولي زندگي خيلي راحت مارو از هم گرفت.با رفتن نيما زندگي منم تموم شد نيما با رفتنش منم با خودش برد الان مثل يه مرده متحرك شدم.مرسي از اينكه پاي حرفام نشستين
نوشته شده توسط یکی مثل همه در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385
چه کنم؟(نگار) ( داستان های واقعی )
سلام دوستان عزیز من نگار هستم 20 ساله می خواستم داستانم را برای شما تعریف کنم تا در داستان های واقعی بگذارید. حقیقتش داستان من یه خورده با داستان بچه های ایرانی فرق داره چون ایرانی الاصل نیستم اما متولد ایران هستم. شرایط کنونی من به این صورت است من دانشجوی کامپیوتر هستم و در یک خانواده 7 نفری زندگی می کنم و متاسفانه پدرم را هم 3 سال پیش از دست دادم در مورد اینکه من ایرانی الاصل نیستم . داستان از این قرار است که پدر و مادر من و کلیه بستگانم افغان هستند که هنگام حمله روس ها به کشورشان به ناچار به ایران مهاجرت کردند. که این موضوع به ۲۳ سال قبل بر می گردد. که با ماندگار شدن ما در ایران ما توانستیم بعد از مدتی سختی. تلاش پدرم . چشیدن طعم تلخ فقر .حتی گاهی نداشتن یک پناهگاه امن برای زندگی در ایران عضوی از این جامعه بشویم و شناسنامه ی ایرانی داشته باشیم و از امکاناتی نظیر تحصیل و کارو تحصیل بر خوردار شویم. تعداد زیادی از اقوام و فامیل ما پس از خروج طالبان از افغانستان و مستقر شدن نیروهای امریکایی در آنجا به کشورشان برگشتند. اما ما چون در ایران متولد شده بودیم و خانواده مان ترجیح دادن که بمانیم که پس از فوت پدرم این موضوع تثبیت بیشتری پیدا کرد هم اکنون من در این سن به مشکل بزرگی برخوردکردم و آن هم این است که فرهنگ خانواده ما تلفیقی از دو فرهنگ ایرانی و افغانی شده است. که این موضوع باعث شده است که من نتوانم داستان خود را برای کسانی که هم کلاسی های من هستند یا از ایرانی هایی که خواستگار من هستند بازگو کنم و جواب مثبت بدهم نمی دانم این چطور این را برای شما بازگو کنم شاید بگویید چقدر از خود راضی و متشکر هستند نگار خانم. حقیقتش اینه که من از لحاظ قیافه و تیپ و ... هیچ کمبودی ندارم این حرف تمام اطرافیان من هست که حتی چند تا از کارگردان ها هم به پیشنهاد بازیگری را دادند. حقیقتش اینه که من آدم خیلی غد و مغروری هستم ک متر با پسری می توانم سازش پیدا کنم که خیلی ها هم شیفته ی این اخلاق من هستند که غرورت کاذب نیست و ما این غرورو دوست داریم اما آخه من نمی دونم که چطوری به اینا بفهمونم که آقا یون شما اصلا می فهمید که تو زندگی من چی گذشته یا چه داستان هایی داشتم آخه یکی نیست بگه مثلا تو که بچه ننه پولداری که سوال خریدی و دانشگاه قبول شدی ماشین فلان مدل زیره پاته می فهمی من چی کشیدم. آخه من از یک خانواده ای هستم که طعم بدبختی . مهاجرت. فقر و ........ را چشیده هستم توی این سختی ها و پیامدهای بعد از آن بزرگ شدم تا معنای پدر را فهمیدم پدرمو از دست دادم بگذریم از حرفهای ناراحت کننده . من مدتی است که با پسری آشنا شدم که وضع ظاهری من را می بیند و مرا مثل خودش فرض می کنه آخه بیچاره از کجا باید عمق مطلب را باید بفهمد کارای زیادی برا من کرده و خیلی هم ادعشاش می شه که تو تک نگاره من هستی من بدون تو نیست می شم آخه سنش هم کم نیست که بگم از روی بچگی داره حرف می زنه یا ندیده خلاصه این آقا پسر که اسمش هم میلاد هست سخت من و می خواد حقیقتش منم دوسش دارم چون نسبت به خیلی ها فاکتورهای مثبت تری دارد اما هنوز برای ازدواج انتخابش نکردم اون بارها این حرف زده و حتی خانواده اش را هم در جریان قرار داده که آنها هم من را خیلی دوست دارند. از اونجایی که ازدواج یک امره خیلی مهمی است و کوچکترین دوروغی نباید در آن نهفته باشد . . میلاد و خانواده اش باید این موضوع را بدانند من می ترسم از اونجایی که خانواده ی خیلی محترم و سر شناسی هستند من می ترسم با شنیدن حرفهای من جا بخورن و بترسند که وصلت با یک دختر افغان به چه صورت خواهد بود و ممانعت شود با این ازدواج. ناگفته نماند که خانواده این جانب هم سخت با این موضوع مخالف هستند که دخترشان با یک پسره ایرانی ازدواج کند من الان واقعا ماندم که چه کنم نه می خواهم خانواده ام را از دست بدهم نه میلاد را . من از شما ها می خواهم که خود را جای من بگذارید که چه کار کنم مخصوصا آقا پسرها که اگر چنین شرایطی براتون پیش اومد چه کار می کنید آیا سر قول خودتون هستید یا با ارزش ترین چیزی که نگار داره که اونم غروره شه رو له می کردید زیر پاهاتون و می رفتید از شما هم نیمای عزیز تشکر می کنم اگر صلاح دیدید که اعضای مارشال این داستان را بخوانند آدرس ایمیل من را هم قرار دهید که نظراتشان را برای من بفرستند دوستار شما نگار E-mail NEGAR: negar7403@yahoo.com
نوشته شده توسط یکی مثل همه در یکشنبه بیستم فروردین 1385
لج بازی ( داستان های واقعی )
امیدوارم از داستان ها خوشتون بیاد
**********************************
بنام آنکه عشق را در مسلخ زیستن آفرید
حدوداً 20 سالم بود که از طریق چت با( ک ) آشنا شدم ، بعد چند وقت دیدم که تا هر روز با ک چت نکنم و از حالش با خبر نشم روز خوبی نخواهم داشت ما تقریباً 6 ماه چت کردیم و ک به من می گفت که عکست رو برام بفرست و تلفن بده که با هم تلفنی حرف بزنیم البته تلفن خودش رو داده بود ولی از اون جایی که خیلی محتاط بودم و چون از عاقبت دوستی و عاشق شدن می ترسیدم از این کار ممانعت می کردم، اون سال عید ما رفتیم مسافرت و من 15 روز ازک بی خبر بودم ، بعد تعطیلات من هرچقدر به ک off دادم جواب نداد ، تقریبا اواخر اردیبهشت بود که برام off گذاشت که من رفتم سربازی و ما فقط به هم mail می زدیم ... تا اینکه اواخر تابستون همش از من گله می کرد که چرا فراموشم کردی ، چرا off نمیذاری و .... البته بگم که شماره محل سربازیش رو بهم داده بود و باز هم اصرار به برقراری تماس تلفنی داشت در یه فرصتی بهش زنگ زدم و برای بار اول باهاش حرف زدم اصلاً باور نمی کرد که من بهش زنگ زده باشم خیلی خوشحال شده بود و بعد اون تماس ک درoff اش بیشتر بر تماس تلفنی اصرار کرد و من با یه جملش بهش زنگ زدم " (م) باور کن که درس + سربازی + کار+ تنهایی خیلی سخته . بعد اون من هفته ای یک بار بهش زنگ می زدم ولی راضی نبود من هم راضی شدم که تلفنم رو بهش بدم ک در تهران سرباز بود و من در ** بودم و خودش بچه * بود من در مرکز استان سکونت داشتم و اون در یکی از شهرهای اطراف البته بگم که فاصله دو شهر بیشتر از 20 دقیقه نیست. دو هفته بعد برقراری ارتباط تلفنی ما, اون مرخصی داشت قرار شد وقتی اومد شمال منوببینه من قبلاً عکسش رو دیده بودم دلم می خواد براتون تعریف کنم که اولین دیدارمون چه جوری بود یکی از خاطره انگیز ترین روزهای زندگیم بود ولی می ترسم که حوصله تون سر بره پس خلاصه می کنم که ما چند دقیقه در کافی شاپ بودیم بعد منو رسوند به کلاسم آخه اون موقع به اصرار ک من به کلاس کنکور می رفتم چون بهش حق می دادم که انتخاب کنه وقتی داشت پیاده می شد بهش گفتم” اگه خوشتون نیومد مجبور به ادامه این دوستی نیستین” اون رفت ولی در تماس های بعدی از اینکه من یه همچین حرفی بهش زده بودم دعوام کرد که من متوجه شدم اون هم از من خوشش اومده من ......... خلاصه دوستی ما هر روز بیشتر از روز قبل عمیق تر می شد هر روز از من گزارش کار در مورد درس می گرفت ، دوستی ما مثل بقیه نبود وقتی میامد مرخصی و ما باهم بیرون می رفتیم راجب مسائلی که بقیه ها حرف می زدند حرف نمی زدیم معمولاً اون اونطرف میز می نشست و من اینطرف و به من درس می داد ( کنکور) و من یاد می گرفتم اقرار می کنم که بیشتر مواقع حواسم نبود ولی از ترس ک فوراً حواسم رو جمع می کردم.من برای لیسانس درس می خوندم و اون برای فوق لیسانس ک زودتر امتحانش روداد و بعدش من امتحان دادم، چند وقت بعد نتایج دانشگاه ها اعلام شد هردو قبول شدیم اونم سراسری ولی ک باید می رفت کانادا،خدای من ک بره کانادا و من اینجا. اصلاً باور کردنی نبود.قرار شد که اوایل ژانویه بره من اصلاً طاقت نداشتم که در مورد رفتنش با من حرف بزنه وقتی از برنامه هاش می گفت عصبی می شدم اون موقع قرار گذاشتیم که اصلاً در موردش حرف نزنیم تا موقع رفتن در این فاصله حال هر دومون وخیم بود هردو ناراحت، غمگین بودیم ، اصلاً دنیا برای ما برگشته بود اون همه عشق، علاقه، محبت همش با نگرانی قاطی شده بود به خودم می گفتم که ک میره و بر می گرده ولی وقتی ناراحتی خودش رو از رفتنش می دیدم بیشتر به فکر اون بودم بیشتر نگران حال اون بودم چون من اینجا یه کسایی داشتم ولی ک اون جا تنهای تنها بود و چون از روحیه اش خبر داشتم می دونستم که به راحتی با کسی دوست نمیشه بیشتر داغون می شدم، خلاصه روزگار خوشی ما به سمت فاصله می رفت و اون روز، روز وحشتناک جدایی رسید و ما رفتیم کافه سنتی که خیلی ازش خاطره داشتیم، هوا سرد بود.باران می بارید و هردو غمگین تر از همیشه من بهش گفتم تا قیامه قیامت به پاش می مونم منتظرش می مونم پاک پاک مثل روز اول آشنایی مون دستام سردتر از همیشه تو دستاش بود و تمام تنم می لرزید هر کاری می کردم که اشکام بند بیاد نمی شد اشک چشمام تو ظرف ذغالی که آورده بودند گرم بشیم می ریخت و صدای پاشیده شدن آب بر روی آتیش ازش بلند می شد اون روز کمتر به هم نگاه می کردیم چون طاقت نداشتیم بعد 2 -1 ساعت برامون آژانس گرفتند و مثل همیشه منو تا سر کوچمون رسوند تو راه به من گفت م من میرم ولی عید بر میگردم اون وقت خانوادمو می فرستم خونتون برای خواستگاری منو محکم تو بغلش گرفت و من بوسیدمش برای اولین بار و بعد رفت ..... و من برگشتم خونه یه مرده متحرک شده بودم توان حرف زدن نداشتم اصلاً زنده نبودم اون روز از وقتی ازش جدا شدم رفتم تو اتاقم و تا خود صبح گریه کردم وروز بعد برای اینکه کسی اشکامو نبینه 6 بار رفتم زیر دوش فردا رفتم سر کارهر چه به ساعت پروازش نزدیکتر می شدم دیونه تر می شدم ( ک به من گفته بود که به فرودگاه نیام و من درشهر خودمون بودم) ، اشک چشمام بند نمیومد داشتم دیونه می شدم خلاصه ک رفت و من موندم یه دنیا غم غمی که اصلاً نمی تونم بهتون بگم چکار کرد با من راستش از یادآوری اون روزها هنوز قلبم می گیره ، نمی دونید چه روزها و چه شب هایی رو پشت سر گذاشتم هر شب با اشک خوابیدم و با اشک بیدار شدم هر روز باید عکسشو نگاه می کردم و میرفتم سرکار یا دانشگاه هر جا که می رفتم ازش خاطره داشتم یاد اون خاطرات داغونم می کرد و اشک هامو سرازیر می کرد ... ما از طریق email با هم ارتباط داشتیم نه chat و نه تلفن می گفت اونجا تلفن نداره فکر کنم فقط 3 – 2 بار تلفنی با هم حرف زدیم از مشکلاتش برام می گفت و اینکه ندونستن زبان فرانسه براش مشکل ساز شده اوایل اسفند نوشت که م من عید میام ایران من تمام این یک ماه رو به انتظار اومدنش روحیه گرفتم تا اینه شب تحویل سال نو ساعت 5/1 شب زنگ زد که من ایران هستم روز بعد همون کافه سنتی قرار گذاشتیم وقتی دیدمش بی ملاحظه پریدم تو بلغش و ......... همون ک خودم بود مهربان دوست داشتنی مغرور لجباز محکم با ارداه و ... به من گفت می تونه 2 -1 ترم ایران بخونه و نره تا 25 فروردین مهلت انتخاب داشت تو این مدت من ازش خواستم که نره البته اون هیچ وقت ندونست که در نبودنش چه بر من گذشت و اون نرفت و یک ترم مرخصی گرفت ... طبق قرارمون اونها باید عید میومدند خواستگاری ولی گفت که پدرم با این ازدواج مخالف و هر کاری می کنه راضی نمیشه ما با این قضیه کنار اومدیم و همه چیز رو سپردیم به خدا و گذشت زمان پدرش پول ک رو که قبل رفتنش شرکتش رو فروخته بود ازش گرفته بود و بهش نمی داد راستی یادم رفت بگم که پدر ک یکی از ثروتمنترین مردان شهرشون بود( من اصلاً نمی دونستم چون ک هیچ وقت به من نگفته بود ) و پدر من شغل آزاد داشت ( نمایشگاه اتومبیل ) ثروت ما در مقابل ثروت اون ها هیچ بود ، خلاصه ک بعد برگشتنش خیلی عذاب کشید به هر دری زد بروش بسته شد کم کم از من فاصله گرفت می گفت نباید زندگیت برای من بسوزه تو لیاقتت بیشتر از این هاست تو باید زندگیتو بسازی م نمی ذارن ما باهم زندگی کنیم روزگارمن و که سیاه کردن وقتی تو بیایی تو زندگیم زندگی تو رو هم سیاه می کنن اصلاً نمی تونستم درک کنم که در این دوره هم خانواده هایی وجود دارند که مثلاً به خاطر تفاوت مالی بین دو نفر فاصله بندازند می دونید علت مخالفت هاشون انقدر بی اهمیت هست که اصلاً روم نمیشه که بگم اون ها زندگی رو از من و ک گرفتند ،دیگه کمتر به دیدنم میومد کم زنگ میزد می دونستم دوسم داره ولی به خاطره اینکه بیشتر به هم وابسته نشیم از من فاصله می گرفت ولی مگه می شه 3 سال زندگی و با هم بودن رو کنار گذاشت ؟.... تابستون شد و یه ترم دیگه مرخصی گرفت دوباره زمستون داشت میومد و ک باید می رفت باز هم مثل پارسال انگار هر سال این موقع ها برام زهر می شد قرار شد باز هم چیزی به من نگه چون من اصلاً طاقت شنیدن برنامه های رفتنش رو نداشتم که نمی دونم چه اتفاقی افتاد که ک با این همه علاقه که به درس خوندن داشت انصراف داد ، از ک بعید بود ولی انصراف داد وقتی علت رو پرسیدم گفت که یه سری برنامه ها در زندگیش تغییر کره و تونسته پولش رو از پدرش بگیره ( پدرش به جای پول سهم کارخانه کلوچه رو به نامش کرده بود )ک نرفت و ما دوباره شاد شدیم آخر هر هفته با هم قرار ملاقات داشتیم بعضی مواقع با دوستان و بعضی مواقع فقط دوتایی مون بودیم ، حالا دیگه تو یه آژانس باهم نمیرفتیم بیرون چون هم من و هم ک ماشین خریده بودیم خیلی شاد بودیم می گفتیم می خندیدیم و .... ولی هنوز همون حرف بود که ما نمی تونیم با هم ازدواج کنیم و من از شدت علاقه ای که به ک داشتم قبول کردم که فقط دوست باشیم ولی آخه مگه میشه با عشقت باشی اون تموم زندگیت باشه ولی فکر آینده با هم بودن نباشی ؟! تا یه روز که مثل آخر هر هفته قرار داشتیم پیداش نشد بهش زنگ زدم خیلی ناراحت و عصبانی وغمگین بود و .. اول که علتش رو نگفت ولی با اصرار من گفت " میدونی من برای گرفتن پولم از پدرم کاری رو که نباید می کردم کردم گفتم چه کاری گفت با دختر شریکش نامزد کردم تا پدرم خیالش از من و اینکه دیگه تو در زندگیم نیستی راحت بشه و.... امروز که دیگه همه ی پولم رو گرفتم نامزدیم رو بهم زدم باور کن من هیچ رابطه ای با اون دختر نداشتم باور کن فقط ازش خواستگاری کردیم و من فقط چند بار تلفنی باهاش حرف زدم اگه می بینی تا حالا بهت نگفتم چون نمی خواستم که از من دلگیر بشی حالا که بهم زدم بهت گفتم " و ... دنیا رو سرم چرخید داشتم از غصه می ترکیدم گریه امانم نمیداد نمی تونستم باور کنم خیلی برام حرف زد و انتظارش از من باز هم درک کردنش بود و من باز به خاطر اینکه در جریان مشکلات زندگی خصوصیش بودم درکش کردم و به اون حق دادم ولی دلم برای اون دختر بیچاه می سوخت از طرفی به ک حق می دادم چون برای ثابت کردن حقش هر کاری کرده بود ولی موفق نشده بود وسط حرفاش گفتم دیگه نمی تونم ادامه بدم و قرار شد که یه ربع دیگه با من تماس بگیره رفتم ماشین و روشن کردم و مثل دیونه ها روندم یه بار دیدم که تو شهر* هستم رفتم کنار دریا و ... به هیچ کس نگفته بودم کجا میرم ، هم ک و هم خانوادم نگرانم شده بودن 2 ساعت بعد برگشتم خواهرم گفت که ک دنبالت می گرده کجا بودی ... بعد چند دقیقه زنگ زد و گفت م دیدمت * بودی هر کاری کردم بهت برسم نشد تو ترافیک موندم انگار حالت خیلی بد بود چون مثل همیشه نبودی ، نگرانت شده بودم ... من اصلاً حرفاشو نمی شنیدم احساس می کردم ک رو از دست دادم ودیگه بین ما هیچی نیست سرد سرد شده بودم بعد اون ارتباطمون کم شد 2بار بحث شدید کردیم باز هم سر حرفش بود و می گفت که نمی تونه با من ازدواج کنه و من نباید خواستگارامو به خاطر اون از دست بدم می گفت تا حالا شده چیزی رو به خاطر علاقه شدید مجبور باشی کنار بذاری،من هم مجبورم که از تو دوری کنم چون این همه عشق و علاقه ای که بین ما هست منو می ترسونه وقتی آینده ی با هم بودنی نیست و از این حرفا.... من 21 روز بهش زنگ نزدم و اون هم زنگ نزد من تو خیال خودم همه این 3 سال رو بوسیدم و گذاشتم کنار و چون ک هم زنگ نزد گفتم حتماً اون هم به این دوری راضی بوده می دونید این تلفن نزدنم به خاطر خودم نبود به خاطرک بود چون از عذاب وجدان من داشت دیونه می شد پیش خودش فکر می کرد که وجودش باعث می شه که من به دیگران فکر نکنم و همه ی خواستگارامو رد کنم پیش خودم گفتم م تو که ک رو دوست داری تو که تمام زندگیت ک هست پس تو دیگه باعث آزارش نشو از زندگیش بیا بیرون و بذار خیالش از تو راحت باشه نذار به خاطر تو دوباره دچار مشکل بشه ، اون بعد 21 روز بهم زنگ زد اصلاً انتظار نداشتم تعجب کردم و مثل اوایل هول کردم بهش گفتم فکر نمی کردم که زنگ بزنی گفت مگه قرار بود زنگ نزنم گفتم ولی 21 روز نزدی گفت تو خونه آنقدر درگیربودم که رفتم تهران موبایلم قطع شد وقتی برگشتم تصادف کردم تنم تب کرد تبم قطع نمی شد بیمارستان بستری شدم در آزمایشات مشخص شد که بدنم عفونتی شده و ... اون وقتی داشت قطع می کرد گفت به من مثل گذشته به من زنگ بزن یعنی دوباره ارتباط .... نمی دونید چقدر به خودم فحش دادم که چقدر سنگ دلی یارت تو این مدت اینهمه مشکلات داشته و تو روی لج بازی حتی بهش زنگ هم نزدی و من بهش زنگ زدم و می زنم و اون هم همینطور هنوز همدیگر رو آخر هر هفته می بینیم همدیگر رو دوست داریم و نمی تونیم کسی رو جایگذین کنیم می خنیم شادیم غصه می خوریم و .... ولی حرفی از ازدواج نیست .... هردومون طاقت نداریم باکیس جدید دوباره از نو شروع کنیم دیگه شور و حال دوباره ساختن با دیگری از ما گرفته شده و به کسی راه نمیدیم ک می گه که من هرگز ازدواج نمیکنم ، من هم همین رو می گم نه صرفاً به خاطر ک البته بگم که تموم دنیام اونه وهیچ کس هیچوقت نمی تونه جای اون رو برام بگیره ولی این علت هم هست که قلبم شکسته و تکه تکه شدست و حوصله یکی دیگر رو نداره یعنی عشق های دیگر رو قبول نداره .... ما همینجور عاشقانه می ریم جلو بدون آینده نه ارتباطمون رو قطع می کنیم برای همیشه و نه وصل در صورتی که آرزوی هردو مون هست .
دوستان عزیز برامون دعا کنید که زودتر بهم برسیم و مشکلاتمون از بین بره و ما باهم شادتر از همیشه عاشقانه زندگی کنیم
نوشته شده توسط یکی مثل همه در یکشنبه بیستم فروردین 1385
بازی مرگ ( داستان های واقعی )
داستان زیر سرگذشت غم انگیز یکی از دخترای عزیز که با هم میخونیم
**************************
سلام به همه دوستاي عزيز من اصلا" نويسنده خوبي نيستم فقط مي خوام يه كم با شما دوستاي عزيزم درد دل كنم. من يه دختر23 ساله شيرازي هستم ، داستان من از مرداد 83 شروع مي شد تا اون موقع من هيچ دوست پسري نداشتم ، فقط يه خواستگار داشتم كه ازش خوشم اومده بود چند باري تلفني باهاش حرف زدم اما خانواده ام مخالفت كرند منم ديگه حرفشو نزدم البته چون خانواده من قصد مهاجرت به امريكا داشتند كلا" با ازدواج من در ايران مخالف بودند و تمام خواستگارهاي منو رد ميكرند. نمي خوام از خودم تعريف كنم ولي دختر خوشگلي هستم ( ولي چه فايده شانس مهمه كه ندارم) به همين دليل هم خيلي از پسرها توي دانشگاه سعي مي كردن كه با من دوست بشن ولي من اصلا " دلم نمي خواست با پسري دوست باشم . يك سال بعد از اتمام دانشگاه تو يه شركت نيمه خصوصي مشغول به كار شدم بعد از چند وقت با دختري كه در طبقه پايين شركت ما كار ميكرد(شركت پدرش بود) آشنا شدم و خيلي با هم صميمي شديم تا اينكه تو مرداد يه مهموني گرفت و من را هم دعوت كرد اونجا من با برادرش آشنا شدم نمي دونم چرا به اين يكي نمي تونستم نه بگم . ما با هم دوست شديم بعد از دو هفته از من خواست كه با مادرش آشنا بشم كه تو يه كافي شاپ قرار گذاشتيم و مادرش هم خيلي از من خوشش اومد و خيلي هم دوستم داشت بعدش ما مدام همديگرو ميديم و ساعتها با هم حرف ميزديم خيلي هم منو دوست داشت همش به من ميگفت خدا كنه كه من لياقت تو رو داشته باشم و من هم خيلي بهش وابسته شده بودم و بينهايت دوستش داشتم و مدام مادرش منو دعوت ميكرد خونشون خانواده خيلي خوبي بودند منم خيلي بهشون احترام ميذاشتم ولي از يه چيز هميشه ميترسيدم، اين پسر بينهايت به حرف خانواده اش گوش ميداد بيشتر از حد معمول و خودش هم هميشه حرف حرف خودش بود هر وقت اون ميخواست ما بايد همديگرو ميديم و... تا اينكه بعد 4 ماه قرار شد كه من هم به مادرم جريان رو بگم اولش مادرم مخالفت كرد بعدش راضيش كردم تا تو يه كافي شاپ من با مادرم و اون هم با مادرش اومد ، از اون به بعد خانواده من مخالفت خودشون رو شروع كردن من كه بينهايت اصرار ميكردم مادرش هم چند بار تلفن زد ولي مادر من ميگفت كه ما قصد رفتن داريم و نمي خواهيم دخترمون از ما دور باشه. اون هم وقتي مخالفتهاي خانواده منو ديد مي گفت باشه منم همراه تو ميام هر جا كه بري، البته حرفاش خيلي دوام نداشت همينطور اخلاقش . بعد گفت كه نميتونه بياد منم گفتم خيلي خوب من ميمونم . خيلي زود عوض شد مدام با هم دعوامون ميشد و زود هم ميگفت ما به درد هم نمي خوريم و بايد از هم جدا بشيم و همه دعوا هارو به خانواده اش ميگفت و يه جوري وانمود ميكرد كه اصلا" تقصيري نداره و همش من مقصرم حتي حرفهايي كه خودش زده بود به مادرش ميگفت كه من گفتم . ميتونم بگم 1000 بار ما قهر و آشتي كرديم كه اكثرا" هم من پا پيش ميذاشتم و معذرت مي خواستم اين ديگه شده بود وظيفه من، از اون به بعد هم هر شرطي هم كه ميذاشت من قبول ميكردم. چون خيلي دوستش داشتم هر كاري كه ميگفت انجام ميدادم. تا اواخر اسفند كه من هر جور كه بود با گريه و زاري و التماس خانواده ام رو راضي كردم و با خوشحالي بهش تلفن زدم ولي اون با كمال خونسردي گفت كه خانوداده من چون چند بار زنگ زدن و جواب مثبت نگرفتند حاضر نيستند بيايند خواستگاري ؟؟؟ بعدش به مادرش هم زنگ زدم اونم گفت كه ازدواجي كه اولش با مخالفت شروع بشه فايده نداره. دنيا رو سرم خراب شد..اصلا باور نمي كردم .. جلو خانواده ام خورد شدم..خلاصه از هم جدا شديم . خيلي افسرده شده بودم. تا اواخر فروردين دوباره اومد سراغم و ابراز علاقه ميكرد اما من هرچي گفت قبول نگردم ميگفت : اگه تو نه هم بگي من به خاطر دوست داشتن تو تا آخر عمر مجرد ميمونم و ... اونقدر اين حرفارو زد و التماس كردكه بالاخره در شهريور من راضي شدم(البته اينبار خانواده هاي ما خبر نداشتند) دوباره شروع شد البته اين دفعه اخلاقش خيلي بهتر شده بود اوايل مهر بود كه مادر و پدرم رفتن امريكا براي گرفتن گرين كارتشون من موندم و خواهر و برادر كوچكترم. بعد از اون ما آزادانه تر با هم در ارتباط بوديم دوباره بهش وابسته شدم و خيلي دوستش داشتم بعد 3 ماه دوباره اخلاقش تغيير كرد هر چي پرسيدم چي شده ميگفت كارام زياده و 1000 تا بهانه الكي تا اينكه يه روز با گريه و التماس خواستم كه دليل تغيير رفتارشو بگه اونم گفت كه ميخواد با يه نفر ديگه ازدواج كنه ؟؟؟؟ غير قابل باور بود ..... البته بعدا" فهميدم دروغ ميگه و با يه دختر ديگه دوست شده.
تصميم گرفتم براي هميشه فراموشش كنم ، يادم رفت كه بگم از اسفند83 يه مهندس (حسين) اومد تو شركت ما كه خيلي به من توجه داشت البته خيلي محجوب و سر به زير بود وقتي ميديد من اينقدر ناراحتم ازم دليلشو ميپرسيد و كلي باهام حرف ميزد حرفاش خيلي به دلم مينشست و كلي باهام شوخي ميكرد تا روحيه ام عوض بشه تا اينكه يه روز خواهرم مسموم شد و 2 شب تو بيمارستان بود منم كه دست تنها بودم تو اين مدت اون خيلي كمكم كرد و همش به من دلداري ميداد كم كم به هم نزديك شديم هر شب تا ساعت 2 الي 3 با هم حرف ميزديم و مسيج ميدايم احساس كردم عاشقش شدم جالب اين بود كه من اولين دختر تو زندگيش بودم(متولد 57 بود) خيلي مهربون بود خيلي خوش اخلاق بود يه انسان به تمام معنا ديگه نميتونستم بدون اون زندگي كنم اگه يه ساعت ازش بيخبر بودم ديونه مي شدم اونم خيلي دوستم داشت صبح تا عصر با هم تو شركت بوديم عصر هم ميرفتيم بيرون. بعد اون يه دفعه شب زنگ ميزد ميگفت دلم واست تنگ شده ميومد در خونه منو ميديد و ميرفت با وجود اين بازم دلم ميخواست بيشتر پيشش باشم. تصورش هم نميتونيد بكنيد كه چقدر خوب بود من پسري به خوبي اون نديده بودم واسه هر كس از اخلاقاش تعريف ميكردم باورش نمي شد. هيچ وقت با هم دعوامون نشد. تا اينكه براي انجام يه كار اداري بايد ميرفت ماهشهر هر دومون غصه مون گرفت ميگفت هنوز نرفتم دلم واست تنگ شده . چهارشنبه 28 دي ماه با هم رفتيم بيرون 1 بهمن تولدم بود ولي چون اون موقع نبودش كادومو همون شب بهم داد شب بي نظيري بود تا عمر دارم فراموش نمي كنم. جمعه رفت ماهشهر داشتم از دوريش داشتم ديونه ميشدم مدام باهاش در تماس بودم تا اينكه يكشنبه ساعت 30/11 زنگ زد گفت تو راه هستم دارم برميگردم خيلي خوشحال شدم نيم ساعت بعد واسش مسيج دادم نوشتم "خوبي عزيزم؟" اون جوابمو داد كه " مرسي عزيزم ، من خوبم ولي اگه تو پيشم بودي بهتر بودم ، لپ گلي جات خاليه. دلم براي ديدن اون چشمهايه قشنگت تنگ شده." خيلي خوشحال بودم از ساعت 1 ظهر تا حدود 3 هر كاري كردم نتونستم موبايلشو بگيرم تا اينگه ساعت 30/3 از ماهشهر خبر دادند كه حسينم تو راه تصادف كرده و مرده..... بدترين لحظه زندگيم بود نميتونيد تصور كنيد كه چه حالي شدم . روز تشييع جنازه اش براي آخرين بار صورت ماهشو ديدم كه روي خاك بود....... الان 37 روز كه حسينم مرده اين جمعه هم چهلمش هست . هنوز باورم نميشه......... براي شادي روح حسينم صلوات بفرستيد و براي من هم دعا كنيد
نوشته شده توسط یکی مثل همه در یکشنبه بیستم فروردین 1385
عبرت ( داستان های واقعی )
سلام.
من نيايش، متولد سال 1362. از مشهد هستم.و طرف مقابل توي زندگي ام كه دارم براي شما مينويسم:بنيامين.متولد 1362.از مشهد كه تقريبا 9 ماه اختلاف سني داشتيم.
سال اول دبيرستان خيلي شلوغ و شاد و شنگول بودم.از در و ديوار مدرسه ميرفتم بالا.نمره انضباطم خيلي ميشد...ميشد 19.18؛از همه دخترهاي دبيرستان هم خوشكلتر و بانمكتر بودم.طوري كه حتي دخترهاي كلاسهاي بالا هم باهام دوست ميشدن.هركدوم از دوستهام با دوست پسرشون دم مدرسه قرار ميذاشت امكان نداشت كه بعدش دنبال من نيفته...دوست پسر هم نداشتم چون هنوز بچه بودم.
تا اينكه بنيامين سروكله اش پيدا شد.هر روز توي راه مدرسه ميفتاد دنبالم و پشت سر من و دوستم متلك مينداخت و ما هم مسخرشون ميكرديم.تا اينكه يه روز صبح كه داشتم وارد مدرسه ميشدم ديدم از جلوم رد شد وگفت :چطوري خانم...(فاميلم رو صدا زد).خلاصه اين بچه تا 4.5 ماه دنبالم بود تا بالاخره قبول كردم باهاش رابطه پيدا كنم.اوايل وقتي ميگفت دوستت دارم.من هم بعش ميگفتم:منم دوستت دارم و بعد از اين جمله صداي (عذر ميخوام)استفراغ رو درمياوردم و همش مسخره اش ميكردم.ولي زهي خيال باطل كه عاشقش شده بودم و خبر نداشتم.تا اينكه مثل تمام 4 سالي كه با هم بوديم دعوامون شد و به هم زديم.خيلي دلم واسش تنگ شده بود و همش گريه ميكردم.ولي غرورم نميذاشت بهش زنگ بزنم.تااينكه بعد از 3 هفته زنگ زد و گفت كه همش توي اين مدت منتظر من بوده كه زنگ بزنم.خلاصه مني كه كسي جرات نداشت بهم بگه نه،يا بهم دستور بده.آقا بنيامين شده بود همه كاره من.من هم اونموقع زياد تو خط حجاب نبودم.يعني خانواده ام حذب ا....نبودن.ولي در عوض دست هيچ پسري هم بهم نخورده بود.به اين موضوع خيلي اعتقاد داشتيم.براي خودم بودم.دوست نداشتم كسي از من سوءاستفاده كنه.داشتم ميگفتم... بنيامين شده بود آقا بالاسر من.گفت بايد چادر بزني،با پسرهاي فاميل شوخي نكني و نخندي،حتي با اينكه هيچ وقت دليلش روبهم نگفت و نفهميدم،ميگفت وقتي دامادتون و خواهرت ميان خونتون،تو نبايد بري پيششون.يا حتـــــــــــي ميگفت مهمون هم كه واستون مياد نبايد بري پيششون.مخصوصا اگه مرد يا پسري باهاشون بود.تا وقتي هم كه ازش اجازه نميگرفتم حق نداشتم از خونه برم بيرون.اگه ميرفتم بيرون بعدش طوفان نوح به پا ميكرد.ميدونم فكر ميكنيد كه من خالي ميبندم.ولي به خدايي كه بالاي سرمه قسم ميخورم همين چيزها رو از من ميخواست و من هم كه از شدت دوست داشتن بااينكه ميدونستم نميفهمه ولي انجام ميدادم.حتي اگه يه وقت مجبور ميشدم كه برم پيش مهمونها بهش ميگفتم و كلي گريه ميكردم تا اون من رو ببخشه.كه هميشه هم وقتي ناراحت ميشد آقا تا 3.4 روز اصلا باهام حرف نميزد.اين رو هم بگم كه اون از خانواده سطح پاييني بود و وضع ماليشون از حد متوسط يكم كمتر بود ولي خانوده ما از خانواده اصيلي بودن و هستيم و جد اندر جد از خانواده هاي اصيل و سرشناس و مرفه شهرمون بوديم و پدرم به خاطر شغلي كه داره و اصليت و نسبش توي شهر معروفه.و الان كه به اون موقع فكر ميكنم احساس ميكنم كه اون ميخواسته بااين كارهاش كاري كنه كه من رو پست نشون بده تا از اون سر نباشم.با اينكه خيلي هم دوستم داشت.اگه واسم اتفاقي مي افتاد اشك توي چشماش جمع ميشد.ولي مريض بود(البته به نظرمن- از لحاظ روحي،كه فكر كنم شما هم به اين نتيجه رسيده باشيد.)تا اينكه پدرم 2.3 بار مچم رو گرفت و دعواي سختي كرد.ولي چون من بينهايت دوستش داشتم حاظر نبودم ازش جدا بشم.حتي وقتي پدرم ازش شكايت كرد كه مزاحم ما ميشه و بازداشتش كردن من تا 1 ماه با پدرم صحبت نكردم.ولي وقتي خانوده ام ديدن كه من دست بردار نيستم اونها ديگه كوتاه اومدن.و كاري به كارم نداشتن البته فقط خواهر ومادر و برادرم(ولي پدرم هنوز هم راضي نبود البته رابطمون فقط در حد تلفن و قرار ملاقات اونهم در حدود چند ثانيه بود)چون تدابير امنيتي شديد روي من گذاشته بودن و ديگه با سرويس ميرفتم و ميومدم خونه.ولي ديگه با تلفنم كاري نداشتن.(اينقدر اتفاقات وحشتناك و زيادي افتاده نميدونم كدوم رو بگم).
يه روز صبح كه بنيامين امتحان داشت ساعت 7 صبح قرار گذاشتيم كه من برم دم خونمون و نامه اي از اون بگيرم...ولي وقتي توي اتاقم داشتم نامه اش رو ميخوندم،پدرم به خاطر اينكه ساعت 7 صبح چراغ اتاقم روشن بود و به خيالش كه من خوابم برده اومد چراغ رو خاموش كنه كه ديد نامه بنيامين دستمه.كه البته بيشتر مقصر خودم بودم.چون تا پدرم در رو باز كردم من ترسيدم و نامه رو گذاشتم زير پام.و پدرم هم شك كرد و اومد نامه رو ازم گرفت.خلاصه اون روز صبح دعواي شديدي توي خونمون راه افتاد.چون بنيامين وقتي عصباني ميشد همه چيز و همه فحشي توي نامه هاش مينوشت و ما هم 2 روز قبلش بحثمون شده بود.باورتون نميشه ولي توي 365 روز سال من فقط 364 روزش خوشحال بودم.طوري شده بودم كه افسردگي شديد گرفته بودم و شب ها نفسم ميگرفت و دائما قرص ميخوردم.خلاصه اون روز صبح كه با پدرم بحثم شد چون ديگه خسته شده بودم و افسردگي هم داشتم رفتم توي زير زمين و اندازه يك قاشق غذا خوري سم گياهي خوردم.نه اينكه از ترسم كم خوردم.به حدي تلخ و زهرمار مانند بود و سوزاننده كه زبونم همون موقع سوخت و حالم بد شد.خواهرم هم كه اومده بود دم زير زمين و با شنيدن صداي سرفه و حالت تهوع من، اومد پايين و وقتي جاي سم گياهي رو ديد و ديد كه من ازش خوردم رفت پدر و مادرم رو صدا كرد.اما تنها مادرم اومد و پدرم ميگفت من نميبرمش بيمارستان و بايد بميرده.خلاصه با هزار خواهش و التماس مامانم بابام ما رو برد بيمارستان.ولي...وقتي اونجا پرستار فاميل من رو پرسيد:پدرم يه فاميل ديگه بهشون گفت و به مادرم هم گفت اگه كسي فاميلش رو گفت يه فاميل ديگه بگو..چون اين ديگه دختر من نيست.اونموقع نميدونستم از درد لوله اي كه از مجاري تنفسيم رد كرده بودن به معده ام گريه كنم يا از غصه حرف پدرم يا از عذابهايي كه بنيامين بهم ميداد.اون روز وقتي لخته هاي خون رو ميديدم كه از معده ام كه از داخل لوله در ميومدن نگاه ميكردم آرزو داشتم كه اي كاش همين جا بميرم.حتي وقتي ميخواستم مادرم رو صدا كنم به خاطر اينكه زبونم وحلقم به شدت سوخته و بود وصدام در نميومد.از شدت درد و ناراحتي به خودم ميپيچيدم و گريه ميكردم.
خلاصه...بعد از اينكه حالم خوب شد من و مادرم با آژانس اومديم خونه.چون پدرم حاضر نشد كه دنبالم بياد.وقتي بنيامين موضوع رو فهميد پشت تلفن گريه ميكرد و ميگفت هيچي نگو.چون هنوز نميتونستم درست حرف بزنم .ولي اون فقط تا روز سوم خوب بود.بعد از سه روزي كه من از بيمارستان اومده بودم.خواهرم و دامادمون ميخواستن من رو به گردش ببرن.(البته دامادمون جريان رو نميدونست و بهش گفته بودن كه چون سم توي شيشه نوشابه بوده من به جاي نوشابه خوردمش).و فرداي اون شب باز هم دعواي بنيامين و فحشهاش و ...شروع شد.كه چرا با دامادتون رفتي بيرون؟!ولي كاش همه درد من همينها بود.يه روز كه زنگ دوم و سوممون معلم نداشتيم از خيابون زنگ زدم به بنيامين كه بياد دنبالم و بريم پارك.ولي وقتي بنيامين اومد دنبالم من رو برد دم خونشون.با تعجب پرسيدم چي كار ميكني؟گفت كسي خونه نيست و خونه بهتره تا پارك.ترسش كمتره.من هم چون بهش اعتماد داشتم بدون ناراحتي و ترس رفتم داخل.ديگه از اون روز به بعد به جاي رفتن به پارك ميرفتيم خونه خودشون يا دوستهاش.ولي فقط دست هم ميگرفتيم.تا اينكه يه روز صميميترين دوستش تصادف كرد و فوت كرد و بنيامين روحيه اش خيلي بد شد.يه روز كه رفته بودم خونشون حرف رضا(دوستش كه فوت كرده بود)اومد وسط و گريه اش گرفت و من رو بغل كرد و توي بغلم كلي گريه كرد.من هم هيچ كاري نميتونستم بكنم.چون وقتي ديدم اون اينطوري آروم ميشه راحتش گذاشتم.خلاصه هر بار كه ميرفتم خونشون بهم نزديكتر ميشد و با اينكه دوست نداشتم ولي چون اون رو خيلي بيشتر از دوست نداشتنم از اين كار دوست داشتم قبول كردم.تا اينكه به خودم اومدم و ديدم كه اون اتفاقي كه نبايستي بيفته افتاد و من هم تمام نجابت و پاكيم رو از دست دادم.ولي اون همش دلداريم ميداد كه ما آخرش مال هم هستيم و اصلا نگران نباش.(بماند كه وقتي روز اول نذاشتمش مقنعه ام رو دربياره چه دعوايي راه انداخت و چه ها كه بهم نگفت/كه من هم مثل بعضي از دخترها از شدت دوست داشتن خر شدم و قبول كردم)
و من روز به روز به افسردگيم اضافه تر شد.تا اينكه خاله ي بزرگم اومد ايران و فاميل محترم به گوشش رسوندن كه بله...بنده عاشق و ديونه آقا بنيامين شدم.نميدونيد خاله ام چقدر توي گوشم خوند.آخه وقتي ميخواستم كه برم رشته انساني بنامين نذاشت.گفت نبايد بري.گفتم پس ميرم كامپوتر يا حسابداري.گفت نه.اونها هم به دردت نميخورن و برو رشته خياطي كه فردا توي زندگيت به دردت بخونه.من هم ديدم درست ميگه.چون آقا هم نميذاشتن كه برم دانشگاه.ولي خودش ميگفت من بايد برم دانشگاه كه بتونم با دست پر بيام جلوي بابات.خلاصه...خاله ام مجبورم كرد كه برم كلاس كامپوتر(البته آموزشگاه،چون ديگه سال سوم خياطي بودم).
بعد ازرفتن خاله ام خيلي به حرفهاش فكر كردم.نميدونم چرا؟چون من به حرف هيچ بني بشري گوش نميكردم.يعني توي اين چندين سال حتي يك كلمه از حرفهاي ديگران رو گوش نكردم.
حالا ديگه نوبت من شده بود كه ساز مخالفت رو بزنم.اوايل وقتي با بنيامين بحثم ميشد ميگفت حق نداري ديگه زنگ بزني خونمون وگرنه به خدا قسم به امام حسين و ....(كلي قسم ميخورد) كه زنگ ميزنم و به بابات ميگم كه دخترت دست از سرم برنميداره.دعواهاي ما هم سر هي چيزي كه فكرش رو هم نميتونيد بكنيد بود.من هم از شدت دوست داشتنش شبها يه تك زنگ ميزدم و شب بخير ميگفتم(بدون اينكه كسي گوشي رو برداره) و ميرفتم توي رختخوابم گريه ميكردم و بعد از 2.3 روز طاقت نمياوردم و زنگ ميزدم و بعد از كلي منت كشي و غلط كردم گفتن و ببخشيد آقا يواش يواش نرم ميشد.ولي اين اواخر ديگه نه از تك زنگ زدن خبري بود،نه بعداز 2.3 روز زنگ زدن من.ديگه داشتم ازش دلسرد ميشدم كه بالاخره دانشگاه قبول شد و افتاد يه شهر ديگه.البته براي ترم بهمن.2 ماه قبل از رفتنش باز هم دعوامون شد و اين بار مدت قهرمون تا همون 2 ماه كشيد،كه بنيامين حتي فكرش رو هم نميكرد كه من ديگه اينقدر دلسرد شده باشم.وقتي ميخواست بره زنگ زد خونمون و گفت كه ميخواد قبل از رفتنش من رو ببينه.ولي من صريح گفتم لازم نيست و هر چي بوده بين ما تموم شده.هر چي التماس كرد قبول نكردم.و گوشي رو گذاشتم.يك هفته بعد كه فرداش ميخواست بره دوباره زنگ زد و كلي گريه كرد و گفت بدون من نميتونه زندگي كنه و اگه تا حالا حرفي زده يا كاري كرده از روي دوست داشتن بوده.ولي من ديگه به حدي سنگ دل شده بودم و بي احساس كه اصلا گريه هاش برام مهم نبود.و گفتمش"نه".اون هم وقتي ديد كه نميتونه من رو راضي كنه گفت تو به جز من با هيچ كس ديگه اي نميتوني ازدواج كني(به خاطر همون اتفاق) من هم گفتمش حاضرم تا آخر عمر تنها بمونم ولي ديگه يك لحظه با تو نمونم.گفت برو سر كار،با هر كي خواستي برو بيرون،برو دانشگاه ولي فقط با من بمون.گفتم "نـــــــــــــــــــــــه".
ديگه اون رفت دانشگاه و هر بار كه ميومد مشهد يه جوري پيدام ميكرد و ميومد منت كشي ولي من حتي نگاهش هم نميكردم.الان 3 سال از اون ماجرا ميگذره ولي هر چند ماه يكبار يا زنگ ميزنه يا توي خيابون مثل جن سر و كله اش پيدا ميشه و تا دم خونه اسكورتم ميكنه.
با اينكه ميدونم نميتونم ازدواج كنم ولي نميدونم چرا ته دلم اميدوارم.راستي اين رو هم يادم رفت بگم.كه من بعداز اون اتفاق كه واسم افتاد دكتر نرفتم و اون موقع چون اتاق تاريك بود و من هم عيناً چيزي نديدم و فقط احساس درد شديدي كردم شك دارم كه ... ولي يكي از دوستهام كه مامايي ميخونه علائم بعد از اون اتفاق رو گفت ومن هم نداشتم واسه همين ته دلم هنوز اميدارم كه اون اتفاق نيفتاده.ولي بنيامين ميگفت كه مطمئنه كه شده.
ولي ميدونيد چي جالبه؟جالب اينجاست كه حالا يه پسري پيدا شده كه حاظره تمام شرطهاي مسخره من رو كه براي رد كردن اون گفته بودم بپذيره.كه اگه بگم چه شرايطي هستند شاخ در مياريد و خندتون ميگيره.شب و روز گريه ميكنه و رفته شماره تلفن دايي ام رو گير آورده و باهاش صحبت كرده كه با من صحبت كنه كه باهاش ازدواج كنم.البته با پدرم هم صحبت كرده ولي پدرم هم مخالفه.طوري كه به گفته مادرش و خواهرش حالا ناراحتي روحي شديدي گرفته(كه قبلاً هم يه سابقه اي /ناراحتي روحي/داشته ولي خوب شده بوده) و تمام طول روز گريه ميكنه(دقيقاً مثل اونموقعه من).من نه به خاطر خالي كردن عقده ام اين كار رو با اون كردم.به خاطر اين بود كه اون هم مثل بنيامين وقتي عصباني ميشه همه چي ميگه و دست بزن هم داره و خيلي چيزهاي ديگه كه گفته ترك ميكنه....!!ولي از قديم گفتن ترك عادت موجب مرضه و من اصلا به اين اعتقاد ندارم كه آدم عوض ميشه.اگه هم عوض بشه فقط تا چند سال...(چون خودم تجربه كردم و الان مثل سابقم شدم.البته خيلي خيلي خيلي عاقلتر)نميدونم چرا دقيقاً بعد از جدايي از بنيامين اين اتفاق افتاده.ولي خوشحالم كه برعكس تمام داستانهايي كه دخترهاي گروه فرستادن و پسره تنهاش گذاشته و رفته،اينبار من اونها رو تنها گذاشتم و رفتم.و بهترين كار رو هم كردم.
اين رو هم بگم كه من الان دپيلم كامپيوترم رو گرفتم(به غير از فوق ديپلم خياطي)وچون استعداد خيلي زيادي در كارهاي كامپوتري دارم موفق شدم داخل يه شركت كارهاي نرم افزاريشون رو به عهده بگيرم و الان هم دارم ديپلم حسابداري هم ميگيرم و طوري هم با پدرم خوب شدم كه اگه اون ناراحت بشه من دوبرابر ناراحت ميشم و اگه من ناراحت بشم اون دوبرابر ناراحت ميشه.و آزادي كامل هم دارم و هيچ كس به اندازه ما دوتا توي خونمون به هم وابسته نيستن.و با هيچ پسري هم رابطه ندارم و روحيه ام به حدي شوخ و شاد است كه همه حسرتم رو ميخورن.و اينقدر منطقي فكر ميكنم كه همه،حتي دامادمون و بابام وبيشتر دوستهام وقتي ميخوان كاري انجام بدن با من مشورت ميكنن.
هميشه وقتي توي يه كاري شكست ميخوريد ازش عبرت بگيريد و توي بقيه زندگيتون ازش استفاده كنيد.و اين
جمله هميشه يادتون باشه...
آدم نادان فراموش ميكند و آدم دانا عفو.
به اميد روزي كه همه ما بتونيم روحي شاداب و جسمي سالم داشته باشيم.
نوشته شده توسط یکی مثل همه در یکشنبه بیستم فروردین 1385
عشق کور ( داستان های واقعی )
سلام به همه دوستان خوبم
از امروز میخوام داستان های واقعی رو که از گروه مارشال دریافت میکنم براتون بنویسم البته در راست یا دروغ بودن اون من نمی تونم نظری بدم"قضاوت با خودتون"
درضمن باید بگم که ایمیل فرستنده داستان در پایان هر متن قرار دارد.
******************************
با سلام به همه دوستان در اين سايت
نمي دونم از كجا شروع كنم ولي بهتره بگم هميشه به حرفهاي پدر و مادر تان گوش كنيد چون بد ما رو نمي خوان( اين نصيحت نيست حرف دوستانه است )
فكر نمي كنم تا حالا اين داستان براي شماها رخ داده باشه ولي.........
سال 77 بود من هم 19 سال داشتم تا حالا با هيچ پسري آشنا نشده بودم و خيلي خجالت مي كشيدم اگر هم كسي بهم پيشنهاد مي داد آنقدر سرخ و سفيد مي شدم كه مي فهميد تازه كارم و ولم مي كرد . سال 76 ديپلم گرفته بودم و دنبال كنكور نبودم با اينكه درسم خوب بود.
خلاصه 2 سال بود با دختر خالم كوهنوردي مي كرديم ( جمعه ها) و همه جا مي رفتيم البته حرفهاي نه اينكه 10 صبح بريمو 11:30 برگرديم . 4 صبح مي رفتيم و 4 بعد از ظهر 4 دستو پا از پله هاي خونه بالا مي رفتيم. اون زمان تب تايتانيك گل كرده بود منم كه عاشقه انگليسي حرف زدن و شعر خوندن بودم. يك روز تو تخته سنگهاي كلك چال ، يك روز گرم تابستان داشتيم مي خونديمو مي رفتيم. از گرما روسريمو در آوردم . موهاي بسيار بلند مشكي تا كمر. نمي دونم از لابه لاي تخته سنگها چطور پيداش شد و با لهجه گفت : دانشجو هستيد ؟ ما هم گفتيم آره .صورت سبزه با چشمهايي مثل چشمهاي من دورنگ سبز و عسلي ( نخنديد) قد كوتاه . با هم ، هم صحبت شديم، البته دختر خالم هم از اون خوشش اومد ولي سنشون بهم نمي خورد . بالاخره با هم دوست شديم و گفت كه هنديه.
هر هفته با هم و 7 يا 8 پسر و دختر هندي و ايراني كوه مي رفتيم. يك روز رفتيم خونشون كه در يكي از باغهاي الهيه بود اونجا با يك دوست ديگش آشنا شديم كه خيلي با مزه بود و به ما گفت اگه من افغاني باشم ناراحت نمي شيد ما هم گفتيم نه چرا بشيم. بله كاشف به عمل اومده كه همه دوستان ما افغاني هستند غير از همون كه گفته افغانيه. البته نمي خوام به همسايه افغاني توهين شه ولي تا اون موقع من افغاني با كلاس تحصيل كرده پولدار نديده بودم و از آنجا بود كه من و دختر خاله ديگه افعاني دوست شديمو آهنگ افغاني گوش مي داديم. باباي من هم كه خيلي تيز بود از اين موضوع با خبر شد و اوايل هيچي نگفت. تا اينكه 7 يا 8 ماه گذشت . و همه فهميدن كه عشق من افغاني و مخالفتها شروع شد و كوه رفتن تعطيل. آنقدر عاشق شده بودم كه هيچي و هيچ كس برام مهم نبود. حتي اسممون رو كلاس كامپيوتر نوشته بوديمو و من نادان، شبها ساعت 2 از خونه با هزار بدبختي مي رفتم خونشون كه فقط با اون باشم و صبح مي رفتيم كلاس. واي يك شب آژانس گير نياوردم و پياده رفتم دم آژانس و بسته بود. ناگهان يك ماشين توش دو تا پسر بودن اومدن و گفتن كمك مي خواي حالا ساعت 3 نصف شب منم گفتم آره و سوار شدم و منو رسوندن فكر كنيد چقدر من بي كله بودم و خدا رو شكر كردم كه منو ندزديدن. باز هم خودمو به اون رسوندم. حتي يك شب تو چايي مامان و بابام قرص خواب ريختم كه شب بيدار نشن و من بتونم برم اونجا.
اميدوارم خسته نشده باشيد و نگيد عجب دختر .......... بودي.
خلاصه يكسال گذشت و من هر روز عاشق تر و اون هميشه مي گفت ما هيچ جور نمي تونيم با هم ازدواج كنيم چون هيچي مون به هم نمي خوره. تو بايد با پدرو مادر من و 8 يا 9 بچه ديگر زندگي كني درس نمي توني بخوني و خيلي چيزاي ديگه كه هيچكدومشون رو من تو خانواده اونا نديده بودم. ولي ول نمي كردم . اومدن خواستگاري با چه جنجالي .با بابام و خانواده ام همين چيزا گفتن. بابام كه از اول هم مخالف دوستي بود چه برسه ازدواج اين حرفهارو شنيد جبهش بيشتر شد ديگه نه ميذاشت از خونه برم بيرون نه كلاس نه دوستامو ببينم و از سر كارم هم درآوردم . من هر روز گريه مي كردم . واي چه احمق بودم اون روزا چقدر جلوي پدرم ايستادم حتي يكبار گفت مامور مي برم در خونشون من هم گفتم مگه از رو نعش من رد شي. خداي من عشق تا چه حد كه آدم همه را فراموش كنه. محروم از ارث از همه چي. تنها پل ارتباطي من دختر خالم بود كه خبر به من مي داد و با اونها در ارتباط بود . بعد از گذشت مدتي ن بهم زنگ زد و گفت من و خانوادم داريم مي ريم انگليس ولي صبر كن برمي گردم و اگه بابات بدو.نه انگليس مي خوايم عروسي كنيم مي زاره. اون رفت و من موندم با خاطراتش بابام هم خيالش راحت شد كه اون رفته و زندگيم به حالت اول برگشت . هر هفته با اون تماس داشتم . با دوستاش تو ايران هم همينطور. كم كم رابطمون كم شد و اون فقط با دختر خالم در ارتباط بود . حتي به اون پيشنهاد دوستي داده بود و اون به شوخي گرفته بود. چه دردسرتون بدم . بعد از چند ماه اومد ايران همون كسي كه براي من و دخترخالم خدا بود كاملا عوض شده بود ديگه از خدا و پيغمبرش خبري نبود و خيلي بد شده بود چرت و پرت مي گفت و خيلي حرفهاي نا مربوط حتي يكبار مي خواسته كه به دختر خالم تجاوز بكنه كه اون با هزار بدبختي بيرونش مي كنه و بعد از اون هم هزاران هزار مزاحمت ديگر.و حتي گفته بود خوب سر كارتون گذاشتم و استفاده كردم. حالا من مونده بودم با جوابي براي پدرم آبروي رفته در خانواده و دل سوخته كه 2 سال انتظار و ناراحتي همه از بين رفت و معلوم شد به هيچ كس نبايد اعتماد كرد. با اين كه اون دوست ايرانيش هميشه بهم مي گفت به ايراني اعتماد كردن مشكله چه برسه به يك....... . ولي خوب فقط از اون تجربه كسب كردم وبراي فراموش كردنش درس خوندم رفتم دانشگاه و از اون به بعد خيلي مراقب بودم و تا حالا هم سرم كلا نرفته . الان هم با يكي كه خيلي دوستش دارم عقد كردم ولي باز هم مراقبم و حرف پدرمو گوش مي كنم كه هنوزم مي گه اگه من اونروز جلوي تو رو نگرفته بودم تو خودتو نابود مي كردي
نوشته شده توسط یکی مثل همه در یکشنبه بیستم فروردین 1385
عکس خنده دار ( عکسهای خنده دار )
چند نکته در مورد پسرا ودخترا ( دخترا و پسرا )
تجربه نشون داده که روی حرف پسرها نميشه حساب کرد !
تجربه نشون داده که پسرها عمدتا تنوع طلب هستند و خيلی سخت قانع ميشوند !
تجربه نشون داده که پسرها برای رسيدن به چيزی حاضرند دست به هرکاری بزنند !
تجربه نشون داده که پسرها در مورد دوستان همجنس خود هيچ تضمينی در مورد رفاقت ندارند !
تجربه نشون داده که پسرها برای ايجاد امنيت برای gf خودشون حاضرند دست به خودکشی های مصلحتی بزنند!
تجربه نشون داده که پسرها برای عاشق شدن خيلی ساده هستند و راحت گول ميخورند!
تجربه نشون داده که پسرها 90% از دخترها کمتر در مورد چيزی تلاش ميکنند!و نتيجه ی بهتری هم ميگيرند ! بخصوص در مورد درس !
تجربه نشون داده که پسرها اگه در واقعيت به چيزی نرسند شروع به رويا پردازی ميکنند!و در خيال به آن ميرسند!
تجربه نشون داده که پسرها عمدتا ( نه همگی) در برخورد اول چهره ی ساختگی از خود نشون ميدهند! ولی در مورد دخترها ! :
تجربه نشون داده که روی حرف دخترها تا وقتی که پای پسر ديگری ميون نباشه خيلی ميشه حساب کرد ولی متاسفانه هميشه پسر ديگری وجود داره !!!!!!!
تجربه نشون داده که دخترها تنوع طلب تر از پسرها هستند !اگه ليست بگيريم ! يه پسر اگه خوش شانس باشه روزی 1 شماره ميتونه به يه دختر بده ! ولی يه دختر در يک روز شايد 200 تا شماره از پسر بگيره !!!
تجربه نشون داده که دخترها برای رسيدن به چيزی دست به کار فيزيکی نميزنند ! ولی هر کلک يا حقه ای که بتونند رو اجرا ميکنند !
تجربه نشون داده که دخترها فقط از روی مصالح خود با دوستان همجنس خود ارتباط دارند( شايد کمبود امکانات !
تجربه نشون داده که دخترها برای فهميدن دوستی طرف مقابل صحنه سازی های مصلحتی ميکنند! در مورد پسرهايی که باعث مزاحمت و رنجش حاج خانوم شده اند صحبت ميکنند !)
تجربه نشون داده که دخترها ديرتر به کسی اعتماد ميکنند و بيشتر گول ميزنند تا گول بخورند !
تجربه نشون داده که دخترها بيشتر بخاطر حسادت نسبت به کسی ، در مورد کاری تلاش بيشتری ميکنندحتی در مورد غيبت کردن !
تجربه نشون داده که دخترها بيشتر از پسرها از واقعيت فرار ميکنند !
تجربه نشون داده که دخترها در همون برخورد اول استراتژی خود رو در مورد ارتباط با يک پسر تعيين ميکنند !برخورد يک دختر در بار اول فوق العاده انعطاف پذير است ! در حالی که در دفعات بعدی برخورد يک دختر بر حسب شناختی است که از همون برخورد اول بدست آورده !!!!!حتی اگر اين شناخت ناقص باشد
نوشته شده توسط یکی مثل همه در یکشنبه بیستم فروردین 1385
مجنون ( شعر و مطالب زیبا )

نوشته شده توسط یکی مثل همه در یکشنبه بیستم فروردین 1385
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
iranj.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
